Tuesday, July 31, 2007
1-
بهش ميگم ببين برای من تفاوت بين يه آشنا و يه فرد خيلی صميمی اينجاست
مردم/ يا يه آشنا هيچ وظيفه ای نداره که کوچکترين کاری رو هم برای من بکنه، اگر هم کاری بکنه از سر لطف و محبتشه.
.اما فرد خيلی صميمی که شايد فقط افراد خانواده ام باشن + ۲-۳ نفر ديگه برام کسانی هستند که
..
.اما فرد خيلی صميمی که شايد فقط افراد خانواده ام باشن + ۲-۳ نفر ديگه برام کسانی هستند که
..
آن باشد که گيرد دست دوست در پريشان حالی و افسردگی
اينکه توی شرايط سخت وقتی کمک احتیاج دارم اونها باشند و دستگیری کنند هست که دلیلی میشه برای خاص بودن اونها. وگرنه این
دغل دوستان که میبینی مگسانند گرد شیرینی
اون میگه
نه حتی از دوستان صمیمی و خانواده ات هم نباید توقع داشته باشی نباید انتظار کاری کمکی ازشون داشته باشی.
میگم
پس در این صورت فایده بود و نبودشون چیه؟
میگه
مگه تو دوست هات رو بر اساس کمکی که میتونند بهت بکنند انتخاب میکنی؟
میگم
نه اما فرق بین یه آشنا و یه دوست صمیمی اینه که ته دوست صمیمی براش اهمیت داره مشکل تو، و سعی و توانش رو می
گزاره تا باری از دوشت برداره ، به همون نسبت هم آدم از دوست صمیمیش انتظار داره که کمکی باشه وقتی به مشکلی بر میخوره و خود طرف بیاد پیشنهاد کمک رو بده و یا وقتی ازش چیزی خواستی برات انجام بده.
بهم میگه
بهم میگه
مثلا: من وقتی مادرم زنگ میزنه توی موبایل برام پیغام میگذاره، بعد زنگ میزنم تشکر میکنم
و يا وقتی پام شکسته بود و اسباب کشی هم داشتم به دوست پسرم که در شهر دیگریست نگفتم بیاد کمک و ازش انتظار کمک هم نداشتم، او هم بعد ها یادش افتاد که میتوسن بیاد و کمکی باشه.
با خودم فکر میکنم
:اون بار که مامان آمده بود خانه من و منتظر کسی بود، وقتی نیم ساعت جلوی در ایستاده بود و با همسایه حرف میزد و بعدش هم رفت، چقدر من بهم بر خورد که مامان حتی نیامد داخل خانه و حال و احوالی از من بگیرد و مدتی از وقتش را به من اختصاص بده.
فکر ميکنم اگر دوست پسری داشتم که در شهر ديگری بود و ماهی ۲ بار برای دلگرمی و شادی و تفریح همديگر را ميديديم اگر در حالی که کمکی از دستش بر می آید نيايد چه رسد که پايم هم شکسته باشد، اسمش کاملا از زندگيم خط خواهد خورد چه به عنوان آدمی که اهميت نميدهد و يا به عنوان هواس پرت ترين فرد ممکن.
2-
2-
ديروز به دوست صمیمی ميگفتم
برنامه پياده روی روزانه ام به دليل نداشتن همراه کنسل کردم اون روزها که ميگفتم بيا با هم برويم نيامدي، اما اگر می خواهی پياده روی رو شروع کنی بيا با هم بريم
می گفت
نبايد در زندگی به اميد ديگری بنشينی ، حتی اگر ديگری من باشم، خودت پاشو برو
ميگفتم
مطمئنا می تونم تنها برم ، اما با همراه حال و هوای دیگری دارد، خیلی بیشتر میشه ازش لذت برد
می گفت
باید ببینی هدفت چیست؟ لذت بردن یا ورزش کردن؟
ميگفتم
هدف هر چه باشد، اگر بشه کاری رو جوری انجام داد که لذت بیشتری ببری چرا که نه؟وقتی با دید کار بهش نگاه بکنم، زود خسته میشم و حوصله ام رو سر میبره.
می گفت
:مادر هایمان را نگاه کن، همه لذت ها و خوشی هاشون وابسته و همراه با شوهر و فرزندانشونه.
میگفتم:
من متنفرم توی این مورد مثل مادرم بشم،
اما جدی میگم پیاده روی تنهایی برایم نه تنها لذت بخش نیست حتی حوصله ام رو سر
ميبره،
:) اما حاضرم ۲ کيلو توت و بادم و پسته رو تنهايی بخورم و لذت ببرم .
گفت:
منتظر کسی نشو با يک سگ برو پياده روی مثل ساير مردم
.
گفتم:
ميخوای بگی بودنت رو ميشه با يه سگ جايگزين کرد؟
Labels: What do YOU think?
Sunday, July 29, 2007
«درد»
بهش ميگم چرا ديگه نمينويسی؟
ميگه نوشتن از غم و درد مي آد، وقتی غمی نباشه موضوعی برای نوشتن نيست.
با اين طرز فکر خیلی مشکل دارم، توی دلم گفتم: شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کفت بیرون کند
Labels: Life
- 02/2003
- 03/2003
- 04/2003
- 05/2003
- 06/2003
- 07/2003
- 08/2003
- 09/2003
- 10/2003
- 11/2003
- 12/2003
- 01/2004
- 02/2004
- 03/2004
- 04/2004
- 05/2004
- 06/2004
- 07/2004
- 08/2004
- 09/2004
- 10/2004
- 11/2004
- 12/2004
- 01/2005
- 02/2005
- 03/2005
- 04/2005
- 05/2005
- 06/2005
- 07/2005
- 08/2005
- 09/2005
- 10/2005
- 11/2005
- 12/2005
- 01/2006
- 02/2006
- 03/2006
- 04/2006
- 05/2006
- 06/2006
- 07/2006
- 08/2006
- 09/2006
- 10/2006
- 11/2006
- 01/2007
- 02/2007
- 04/2007
- 05/2007
- 06/2007
- 07/2007
- 08/2007
- 11/2007
- 01/2008
- 02/2008
- 03/2008
- 04/2008
- 05/2008
- 01/2009
- 03/2009
- 04/2009
- 05/2009
- 06/2009
- 07/2009
- 08/2009
- 09/2009
- 11/2009
- 02/2010
- 03/2010
- 08/2010
- 11/2010
- 01/2011
- 03/2011
- 04/2011
- 06/2011
- 11/2011
- 10/2012
- 02/2013